گفتنیها کم نیست...
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،درهم و برهم گفتیم
دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم
بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،پرسیدیم
چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی
بیسبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم
خواندنیها کم نیست ،من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین ،شکل سرودن را
در معبر باد ،با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو ،اما در میدانها
اینک اندازه ما میخوانیم
ما به اندازهما میگوییم ،ما به اندازهما می چینیم
ما به اندازهما می بوییم ،ما به اندازهما می روییم
من و تو کم نه که باید شب بی رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،که میباید ،با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازهما هم شده با هم باشیم گفتنیها کم نیست
عشق یک لحظه ‹‹ناب›› و تکرار نشدنی است
عشق یک لحظه ‹‹ناب›› و تکرار نشدنی است که تنها بهانه ای می خواهد برای اینکه دریابی روحت با او که دوستش می داری پیوندی دیرین دارد که به هیچ روی زمینی نیست و به ‹‹آنی›› هم فرو نخواهد نشست.
اما بر خلاف عاشق شدن ، دوست داشتن هنری است که باید بیاموزی اش و در آن ورزیده شوی . دوست داشتن پیوندی دیرین با ‹‹چشم پوشی›› ، ‹‹بد ندیدن›› و ‹‹ستایش زیبایی ها›› دارد. اگر عشق لحظه ای ناب و تکرار نشدنی است ، دوست داشتن تمرکزی تمام وقت می طلبد . نباید پایت بلغزد ، دلت نباید هرزه گردی کند ، به قول امروزی ها ‹‹گریز نباید بزنی›› . ‹‹دوست داشتن›› عادتی سخیف نیست بلکه صفتی شریف است . اگر عشق ‹‹جوششی›› آنی است ، دوست داشتن مستلزم کوششی ‹‹طولانی›› است که چه بسا یک عمر به درازا بکشد.
و خودخواهی های ما ‹‹عشق›› و ‹‹دوست داشتن›› را بدنام کرد ؛ یکی از عشق می گوید اما اسیر اسافل شده و عاشق ‹‹تن
جویی›› است ، دیگری لاف دوست داشتن می زند اما دلش هرزه گرد است و این و آن را مانند ‹‹ساندویچ نیم خورده›› گاز
گاز می کند.
همیشه با خود می گویم ؛ هرگز جای ناامیدی نیست . همه این کاستی ها و نواقص را بر حضرت عشق عرضه خواهیم کرد تا‹‹دولت عشق›› بیابیم و روحمان چشمه زاینده ای شود برای دوست داشتن و عشق ورزیدن.
برای مادرم
سلام ای مظهر ایثار واز خود گذشتگی؛وای کانون مهر و محبت وای آنکه خداوند بهشت را به زیرپایت نهاده؛سلام برتو باد...
زبانم عاجز ودستم ناتوان از این است که چگونه بتوانم حق تو را نسبت به مهر ومحبتی که به من و پدر و خواهر و برادرم می نمایی ادا کنم.
کلمات نیز کوچکتر و حقیر تر از آنند که بتوانند به بیان علاقه ومحبت مادر به فرزند بپردازند.
مگر نه این است که من پارهای از تنت هستم؛نه ماه از شیره جانت تغذیه کردم و در طی این ایام انواع سختیها را بر خود هموار ساخته ای که من صحیح وسالم پا به عرصه ی هستی نهم . چه شبها ی دراز را تا سحر ببالینم نشسته و نگران حالم بوده ای وبا اندک ناراحتی و گریه ام ؛قلبت افسرده شده واشک از دیده جاری ساخته ای.
همه ی این ها را که یک هزارم آن را در اینجا بیان نکرده ام مثل آینه وروز درجلو دیدگانم مجسم است.
کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون آورده در پیش پایت بیفکنم تا ببینی چقدر دوستت دارم.
عشق به مادر حدیث دیگری است و هیچ پدیده ای در جهان نمیتواند با مهر مادر برابری کند...
کدامین قلبی ست که لبریز از مهر مادر نباشد؟
مادر به خا ک پای تو سوگند در جهان
پاکــیزه تر زمهر تو در سیـنه ای نبود
آلوده بود جز دل تو هر دلی که بـــود
مهری نبـود کز پی آن کینه ای نــبود
***
پاسی ز شب گذشته وخوابم نمیبـرد
ای جان فدای دیده ی شب زنده دارتو
چون کودکان خسته سرا پا بــهانه ام
بازا کـــــه باز مانـــــده دلم بی قرار تو
مولا علی
هر کسی به من کلمه ای بیاموزد مرا بنده خود کرده است.
* قناعت ثروتی است که پایانی ندارد.
* هر که خود را بشناسد، خدا را شناخته است.
* شجاع ترین مردم آن است که حرف حق را بزند.
* بزرگترین جهاد، مبارزه با نفس است. * شمشیر آخته دردست مرد شجاع، عزیزتر از سخن راست نیست.
* زشت ترین سخن راست، ستایش انسان از خویشتن است.
* بهترین گفتارها آن است که عمل تصدیق کند.
* هرکه نیکی را از بدی نشناسد، از چهارپایان است !
* باید مردم در برابر حق نزد تو مساوی و یکسان باشند.
* بر برادر تو همان حقی است که تو داری.
* من گواهی شخص فاسق را جز علیه خودش قبول نمیکنم.
* نیکی و احسان را جز آدم نادان رد نمیکند.
* یتیم را با آنچه که فرزندان خود را ادب میکنی، تادیب کن.
* آنکس که تو را بیم دهد، مانند کسی است که تو را مژده دهد.
* دشمن دانا از دوست نادان بهتر است.
* دوری و جدایی دوستان ، غربت و تنهایی است.
* حاجت از دست دادن بهتر که از نااهل خواســتن !
* آرزوهایتان را به کسانی متوجه کنید که دلهایتان آنها را دوست دارد.
* شکیبایی مرکبی است که خسته نشود.
* شخصیت مرد زیر زبان اوست.
* عبرتها چه بسیار است، لیکن پند گرفتن کمتر است.
* اگر درباره کسی مشکوک باشید، به دوستانش نگاه کنید.
* هر تنفس انسان گامیست که بسوی مرگ بر میدارد.
* مردم دشمن چیزهایی هستند که نمیدانند.
* بهترین زهدها، پنهان داشتن آن است.
* شگفتا! آیا خـلافت و حـکومت با رفاقت و خویشی هم میشود ؟!
* عدالت زمامدار نیکوتر از خیر روزگار است.
* هرگز کسی را به مبارزه و جنگجویی دعوت نکن.
* روز دادستانی و عدالت از ظالم، سختتر از روز ستم بر ستمدیده است.
* حکومت خود را با ریختن خون حرام، استوار نکن.
* هرگز یاور ستمکار نباش.
* حکمت را با نااهل نگویید که به حکمت ستم کردهاید.
* به گوینده نگاه نکن، حرف را در نظر بگیر.
* بزرگواری با خرد و ادب است، نه با اصل و نسب.
* عقل و خرد، شمشیر برندهایست.
* دانش نگهبان توست، در حالیکه تو ثروت را باید محافظت کنی.
* بی ارزشترین مردم، کم دانشترین آنهاست.
* دانشمندان، به علت کثرت نادانان غریبند.
* مرگ بزرگ همان فقر و بینوایی است.
* فقر و تنگدستی، مرد باهوش را گنگ و لال میکند.
* انسان به نعمتی نمیرسد مگر اینکه نعمت دیگری را از دست میدهد.
* از قرض کردن بپرهیزید
* قرض کردن زبونی و خواری است.
* غم وغصه نیمی از پیری است.
* قصاص و انتقام قبل از جنایت، درست نیست.
* من به خاطر سوء ظن و بدگمانی، کیفر نمیدهم.
* تو را از عجله و شتاب در سخن و کار نهی میکنم.
* خداوند به مردم پناه داده تا از ستم دور باشند.
* زمامداران بوسیله ظلم آزمایش میشوند.
* با توده جماعت باشید، چراکه دست خدا با جماعت است.
* هرکه از حق تجاوز کند راهش گم میشود.
* زکات پیروزی عفو و بخشش است.
* ذمهء من در گرو آن چیزی است که میگویم.
* صفتی بدتر از دروغ وجود ندارد.
* برای دنیا به گونه ای زندگی کن که گویی تا ابد زنده ای و برای آخرت به گونه ای زندگی کن که گویی لحظه مرگت نزدیک است
* فرزندان خود را بااخلاق خود تربیت نکنید، زیرا که آنان برای زمانی غیراز زمان شما خلق شدهاند.
* هیچ فقیری گرسنه نمانده مگر درسایه آنکه ثروتمندی از حق او بهرهمند گشته است.
* چون تو به جانب مرگ میروی و مرگ جانب تو میآید، زود به یکدیگر خواهید رسید
بیاد آرم من آن ایام دیرین...
که تنها بودی و محزون و غمگین..
ز همدردی شدم تک یاور تو...
رهاندم غصه را از باور تو!...
هدف اول فقط دلداریت بود...
مرا فکر نشاط و شادیت بود...
دگر تاب تماشای غم یار...
نبونشد بی اعتنا باشم غمت را ...
و یا بینم ترا در غصه تنها...
ترا در رنج تو کردم حمایت...
نکردم هرگز از دستت شکایت...
ولی کم کم شدم من عاشق تو...
به غمها تک رفیق صادق تو!...
پناهت بوده ام در رنج و غمها...
به اسم اینکه غمگینی و تنها...
به رنجت سر به زانویم نهادی...
ولی در شادیت راهم ندادی!...
.گرفتی در غمت ما را به آغوش...
بدرمانت مرا کردی فراموش!!!
به جهدم دل ز غم آزاد کردی...
مرا ویران و خود آباد کردی!..
ز دلجوئی یک تنهای ناکام...
بناگه پای من افتا د در دام!...
همان قلبی که از بهر تو کوشید...
به ظلم تو لباس غصه پوشید...
چو تنهائی قلبت را شفا شد...
خودش در بی کسی هایش فنا شد!!!...
) چو شد با تو رفیق و همره و یار....
بدام زندگانی شد گرفتار...
چو آمد بهر دلجوئی و امداد...
خودش در دام صدها غصه افتاد...
تو تنها نیستی ...تنها منم من!...
که رخت بی کسی را کرده بر تن...
منی که رنگ شادی را ندیدم...
برای تو غمی دیگر کشیدم...
منی که با همه تنهائی خویش...
دلم از بی کس های تو شد ، ریش...
منم که با همه اندوه و دردم ...
خودم را در غمت بیچاره کردم!!!...
منم که با شکسته قلب خونبار...
شدم بر سینه’ غمگین تو یار...
منم که آمدم از بهر درمان...
خودم را کردم از بهر تو ویران!!!
منم ناجی قلبی زار و خسته...
که اکنون خود او قلبش شکسته...
تو تنها نیستی... تنها دل ماست...
که در تنهائیش ، تنهاترین هاست!!!
برو یارم برو دل را رها کن...!
برو با دیگری اینسان جفا کن!...
برو قلبی دگر بشکن به تزویر...
به نیرنگی برو، یار ی دگر گیر!!!
حنایت بیش ازین رنگی ندارد...
که دل دست خطا کارت فشارد!...
برو قلبی دگر در غصه بشکن...
دلی دیگر به زیر پا بیافکن ...
نمی خواهم مرا گیری به بازی...
دروغ تازه ای بر ما بسازی!...
کنون دیگر شدم آگاه وهشیار...
شدم از عشق تو رنجور و بیزار...
نبودم گر ترا دلدار و دلسوز...
نمی دیدم دل خود را بدین روز!...
بآسانی مرا تنها نهادی...
کنون با دیگری خوشحال و شادی...
برو یارا غلط کردم ، خطا بود...
خطایم مهربانی با جفا بود!!!...
کنون فهمیده از این قضایا ....
نباید مهربان باشم بدنیا
سلام دوستان:
از امروز قصد دارم هر هفته زندگی نامه یک شاعر را در وبلاگ بگذارم تا با زندگی انها اشنا بشویم
به همین منظور امروز زندگی نامه حافظ را انتخاب کردم و در وبلاگ قرار دادم
خواجه شمس الدین محمد شیرازی شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به
لسان الغیب از بزرگترین شاعران غزلسرای ایران و جهان به شمار می رود.
صبحدم از عرش می آمد خروشی عشق گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند
شمس الدین محمد شیرازی متخلص به حافظ و ملقب به لسان الغیب یکی از پررمز و رازترین شاعران ایران و جهان است. نام پدرش بهاء الدین می باشد که بازرگانی می کرده و مادرش اهل کازرون شیراز بوده و تاریخ تولد او را بعضی ها سال 792 و برخی بین سالهای 720-730 ثبت کرده اند که اوایل قرن 8 بوده است. بعد از مرگ پدر، برادران که هر کدام بزرگتر از او بودند به سویی روانه شدند و شمس الدین با مادرش در شیراز ماند و روزگار آنها در تهیدستی می گذشت. حافظ همین که به سن جوانی رسید در نانوایی به خمیرگیری مشغول شد تا آنکه عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب خانه کشانید.
حافظ تحصیل علوم و کمالات را در زادگاه خود کسب کرد و مجالس درس علماء و فضلای بزرگ خود را که یکی از آنها قوام الدین عبدالله بود درک نمود. وی قرآن را از حفظ بود و به همین سبب حافظ (یعنی کسی که قرآن را از حفظ دارد) تخلص نمود.
حافظ را لسان الغیب و ترجمان الاسرار نیز خوانده اند. شهرت اصلی وی بیشتر در غزلسرایی است، هر چند که او چندین قصیده عالی و چند منظومه کوتاه و محکم و نیز رباعیات ـ قطعاتی نیز سروده است. در اشعار حافظ ردپا و ذکر شاعرانی چون فردوسی، سعدی، نظامی، ظهیر فاریابی، سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی و کمال خجندی آمده است. تاکنون دیوان اشعاری به خط خود خواجه بدست نیامده است و شاید دلیل اصلی بسیاری از تصحیح های دیوان حافظ همین باشد.
مشهور است که برای اولین بار یکی از شاگردان و یاران او، به نام محمد کلندام اشعار خواجه را گردآوری و تدوین نموده است.
دیوان حافظ اولین بار در سال 1791 میلادی برابر با 1169 شمسی در کلکته در 157 برگ و در قطع رحلی به چاپ رسیده است و از آن پس به دفعات در هند و پاکستان و ایران با شکلهای مختلف و تصحیح های گوناگون چاپ و منتشر گردیده است.
حافظ را نمی توان از سنخ شاعران تک بعدی و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به یک وجه خالص تفسیر و تاویل کرد.
شعر حافظ دارای ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقیقت هستی است.
برخی از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان چنین برشمرد:
1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عرفان مدار نظام احسن است
2- عشق، جان و حقیقت هستی است. آدمی و پری، ملک و ملکوت طفیل هستی عشقند
3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.
4- "ابن الوقتی" و فرزند زمان خود بودن نیز یکی دیگر از ابعاد تفکر حافظ است.
5- انتظار و طلب وضع موعود، از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، و ...
نا مهربانی
سیمین بری گل پیکری آری از ماه و گل زیبا تری آری
همچون پری افسونگری آری
دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من سرگشته کوی ات منم نداری خبر از من
هر شب که مه در آسمان گردد عیان دامن کشان گویم به او راز نهان
که با من چه ها کردی به جانم جفا کردی
هم جان و هم جانانه ای اما در دلبری افسانه ای اما اما زمن بیگانه ای اما
آزرده ام خواهی چرا تو ای نو گل زیبا افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها
عاشق کشی، شوخی، فسونکاری شیرین لبی اما دل آزاری
با ما سر جور و جفا داری
می سوزم ز آه تو نترسی ز آه من دست من ودامان تو چه باشد گناه من
دارم ز تو نا مهربان شوقی به دل شوری به جان می سوزم از سوز نهان
ز جانم چه می خواهی نگاهی به من گاهی
یا رب برس امشب به فریادم بستان از آن نامهربان دادم
بیداد او بر کنده بنیادم
گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید تا شاهد امید من ز رخ پرده بگشاید
از ابراهیم صفایی
سخنانی چند از بزرگان در باب زنها
فئودور داستایوسکی:
زنان به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند
ولتر:
زنها مثل ماهی هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشکل است
گرابه:
زن مخلوقی است که عمیقتر میبیند و مرد مخلوقی است که دورتر را میبیند. عالم برای مرد یک قلب است و قلب برای زن عالمی است
میگوئل بوفلر:
چنین است طبیعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داری و چو دوستش نداری دوستت دارد
توماس دوار:
شاهراه موفقیت پر است از زنهایی که شوهران خویش را به پیش میبرند
رومن رولان:
مردان آفریننده کارهای بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان
ریچارد استل:
زنان امیال خود را بهتر از مردان پنهان میکنند. اما مردان بهتر از زنان امیال خود را کنترل میکنند