احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم...
گاهی نفسم می گیرد و قلبم چنان به دیواره می کوبد که گویا عاشق است!
گاهی قلبم دیوانه وار می تپد؛ گاهی به انتظار نفسهایی نفسهایم به شماره می افتد،من گاهی عاشق می شوم.
گاهی نوشتن چه دشوار است ،گاهی گفتن چه احمقانه است!
گاهی دو بال می خواهم،گاهی یک خط شعر و گاه یک عشق می خواهم.
گاهی سنگدل می شوم و ستیزه جوو گاهی دامنم مریم وار پناه امن است.
گاهی من عاشق می شوم و گاهی دلم از عاشق می گیرد .
گاهی بر او عشق می ورزم چرا که معشوق اویم و گاهی دلگیرم از معشوقی.
گاهی در سرم سودایی است،گاهی ابر و باد و غروب ،گاهی خورشید و دریاوطلوع نفسم را بند می آوردو نیمه روشن دلگیر غروب قلبم رامی گیرد ،گویا عاشقم!
گاهی شب مرا به سکوت وا می دارد گویا دلشکسته ام.
گاهی نسیمی از لابه لای برگهای سبز دلم را می لرزاند،گاهی اضطرابی غریب مرا در بر می کشد.
گاهی عشق را به آغوش می کشم و گاهی سنگدلانه عاشقی را می کشم.
من گاهی خود را به بندی از عشق می آویزم و گاهی روی از هر عاشقی می گردانم .
من تنها گاهی عاشقم یا گاهی بی عشق؟؟!
گاهی به بوی نم بارانی دلخوشم ،گاهی دنیا قفسی است برای من .
گاهی روح بلند من به دیدن آزادگی یک کودک دل می بندد و گاهی زمین دامان روح پاکم را آلوده می کند.
گاهی دلخوشم و گاهی مجنون سفر .
من تنها گاهی دلخوشم یا گاهی بی قرار؟؟!
گاهی روح من روح حقیرو آلوده ی عابری را در دریای عمیق خویش می شوید و گاهی چون قطره ی روغنی درآب تن به اتحاد نمی دهد.
من گاهی خداگونه مغرورم و گاهی به نرمی یک بید تازه به اشاره ی سر انگشت کودکی خم می شوم .
گاهی برای رضایت قلبم به اشاره ای می دوم و گاهی تن به تکانی برای آب زحمت نمی دهم .
من تنها گاهی حرکت می کنم یا گاهی می ایستم؟؟!
گاهی حق لگد مال کردن سایه ام را می گیرم و گاهی تنها به خون خود سیراب می شوم!
گاهی خود را به دستان بی رحم دلهایی می سپارم که به سنگسار من دل بسته اند، زیرا که من گاهی کافرم.
گاهی منصوروار به پای دار می روم و گاهی هزار منصور در من به سکوتی عظیم می نشینند.
گاهی آسمان و زمین به نام من افراشته است و گاهی به آرامی در جوی کثیفی از فراموشی و تاریکی می خزم.
من تنها گاهی ... یا گاهی... ؟؟!
مرو ای دوست
خوابیده بودم
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور
کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من
و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات
خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه
را می دیدم.
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین
روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها،
بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها
نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که
زندگی کنم.
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و
دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که
همراهت خواهم بود.
در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم
هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تو را
بدوش کشیده بودم !!!
به پیشگاه امام حسین (ع)
*********************
ایل بهار پشت سرت صف کشیده بود
پیش از تو هیچ حادثه این را ندیده بود
زخمی ترین غریبه ! این قوم روبرو
پاییز چشمهای تورا خواب دیده بود
به او که جانبازی را معنای دیگر بخشید
**********************
از آب گذشت و گاه تردید نبود
بر شانه ی ظهر دست خورشید نبود
وقتی که ستاره از نگاهش می ریخت
در باور مشک ...هیچ امید نبود
به آستان بانوی حماسه و شکیب
***********************
بانو ! پرنده های پریشانیت چه شد؟!
شرجی ترین ترانه ی بارانیت چه شد؟!
حالا تمام رنج زمین روی دوش توست
با من بگو...بگو دل طوفانیت چه شد ؟!
به آگاهان وآفرینندگان عصر روز دهم خلقت!
************************
بیدار وشان به خواب می خندیدند
در ظهر عطش به آب می خندیدند
در فصل جنون نیزه ها پیدا بود
تا شانه ی آفتاب می خندیدند