جزیره خیالی من

جزیره تنهایی من که من در تنهایی خیالم نوشتهایی را نثارش می کنم

جزیره خیالی من

جزیره تنهایی من که من در تنهایی خیالم نوشتهایی را نثارش می کنم

راز

راز
 
یه شــب بارون زده و مــن و هــجوم بی کسی
 
منتظر مونده ام تا تو هــم کــی به دادم برسی
 
واژه به واژه خـــــط میزنــم  شعر بی تو موندنُ
 
نمیشــــه از یـــــادم بــــره غــــزل از تو خوندنُ
 
نهــــــــایت حضـــورم تو غــروب بی همنفسی
 
طلـــوع  تـــــرانه ای تو کــــوره راه دلــــواپسی
 
شــــک نکن،  موندنم به پــــــــات یه قصه درازه
 
یه قماره که عشقُ به سادگی به پات می بازه
 
تـــــو بهونه ای برای ایــــن عاشـــــق ماتم زده
 
بـــــا تموم بی مهریات بـــــاز به سراغت اومده
 
اومــــدم باز با تــــــو بخـــــــونم از یـه راز نگفته
 
چـه حیف که هنوزم گل ترانه هام نشـــــــکفته
 
تو سپیـــــــــده دمی که دل، باز هوایِ عشقُ داره
 
بی تو شبگردی غزل خون تا خروس خونش بیداره

وصایای حضرت علی (ع)

از وصایای حضرت علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع)
 
پسرم !چهار چیز در خوبی ها را از من یاد بگیر و چهار چیز در بدی ها را به خاطر بسپار٫که تا به آنها عمل می کنی زیان نبینی:
الف) خوبی ها:
۱-ارزشمند ترین بی نیازی عقل است .
۲-بزرگترین فقر بی خردی است.
۳-ترسناک ترین تنهایی خود پسندی است.
۴-و گرامی ترین ارزش خانوادگی ٫اخلاق نیکو است.
ب) بدی ها:
۱-پسرم ! از دوستی با احمق بپرهیز٫ چرا که می خواهد به تو نفعی رساند اما دچار زیانت می کند.
۲-ار دوستی با بخیل بپرهیز٫ زیرا آنچه را که به آن سخت نیاز داری از تو دریغ می دارد.
۳-از دوستی با بدکار بپرهیز٫که با اندک بهایی تو را می فروشد.
۴-و از دوستی با دروغگو بپرهیز٫که او به سراب ماند: دور را به تو نزدیک ٫و نزدیک را دور می نماید.

قسمتی از نوشته های دکتر چمران

احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم...

وصیت می کنم وقتی که جانم را بر کف دست گذاشته ام و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم...
تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا ، به کسی احتیاج ندارم و حتی گاه گاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم... و از او چیزی نمی طلبم. احساس احتیاج نمی کنم و چیزی نمی خواهم. گله ای نمی کنم و آرزویی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی ، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم و همچنان که خدای را می پرستم و عشق می ورزم به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است...
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموّج وا می دارد و قلب مرا به جوش می آورد. استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند و مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری حس می کنم و در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف ، قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ ، نور یک ستاره دور ، موریانه ای کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند ،... این ها همه و همه از تجلیت عشق است...
 
 
کتاب :خدا بود و دیگر هیچ نبود نوشته های دکتر چمران

گاهی!!!

گاهی نفسم می گیرد و قلبم چنان به دیواره می کوبد که گویا عاشق است!
گاهی قلبم دیوانه وار می تپد؛ گاهی به انتظار نفسهایی نفسهایم به شماره می افتد،من گاهی عاشق می شوم.
گاهی نوشتن چه دشوار است ،گاهی گفتن چه احمقانه است!
گاهی دو بال می خواهم،گاهی یک خط شعر و گاه یک عشق می خواهم.
گاهی سنگدل می شوم و ستیزه جوو گاهی دامنم مریم وار پناه امن است.
گاهی من عاشق می شوم و گاهی دلم از عاشق می گیرد .
گاهی بر او عشق می ورزم چرا که معشوق اویم و گاهی دلگیرم از معشوقی.
گاهی در سرم سودایی است،گاهی ابر و باد و غروب ،گاهی خورشید و دریاوطلوع نفسم را بند می آوردو نیمه روشن دلگیر غروب قلبم رامی گیرد ،گویا عاشقم!
گاهی شب مرا به سکوت وا می دارد گویا دلشکسته ام.
گاهی نسیمی از لابه لای برگهای سبز دلم را می لرزاند،گاهی اضطرابی غریب مرا در بر می کشد.
گاهی عشق را به آغوش می کشم و گاهی سنگدلانه عاشقی را می کشم.
من گاهی خود را به بندی از عشق می آویزم و گاهی روی از هر عاشقی می گردانم .
من تنها گاهی عاشقم یا گاهی بی عشق؟؟!
گاهی به بوی نم بارانی دلخوشم ،گاهی دنیا قفسی است برای من .
گاهی روح بلند من به دیدن آزادگی یک کودک دل می بندد و گاهی زمین دامان روح پاکم را آلوده می کند.
گاهی دلخوشم و گاهی مجنون سفر .
من تنها گاهی دلخوشم یا گاهی بی قرار؟؟!
گاهی روح من روح حقیرو آلوده ی عابری را در دریای عمیق خویش می شوید و گاهی چون قطره ی روغنی درآب تن به اتحاد نمی دهد.
من گاهی خداگونه مغرورم و گاهی به نرمی یک بید تازه به اشاره ی سر انگشت کودکی خم می شوم .
گاهی برای رضایت قلبم به اشاره ای می دوم و گاهی تن به تکانی برای آب زحمت نمی دهم .
من تنها گاهی حرکت می کنم یا گاهی می ایستم؟؟!
گاهی حق لگد مال کردن سایه ام را می گیرم و گاهی تنها به خون خود سیراب می شوم!
گاهی خود را به دستان بی رحم دلهایی می سپارم که به سنگسار من دل بسته اند، زیرا که من گاهی کافرم.
گاهی منصوروار به پای دار می روم و گاهی هزار منصور در من به سکوتی عظیم می نشینند.
گاهی آسمان و زمین به نام من افراشته است و گاهی به آرامی در جوی کثیفی از فراموشی و تاریکی می خزم.
من تنها گاهی ... یا گاهی... ؟؟!

ساز غمگین

ساز غمگین
ساز غمگین و غریب من
آشنای بی نصیب من
چو یک کبوتر آواره
بگیرمت به دامن
تو را نمی شناسد اینجا
کسی به جز دل من
همزبان دل
ساز غمگینم
من حکایتها در تو می بینم

قصه پرداز جدایی ها
ای زبان آشنایی ها
صدای گریه آلودم را
به گوش خسته بسپار
تو با دل شکسته امشب
دل مرا نگهدار
همزبان دل
ساز غمگینم
من حکایتها در تو می بینم

مرو ای دوست

مرو ای دوست

خوابیده بودم
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور
کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من
و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات
خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه
را می دیدم.
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین
روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها،
بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها
نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که
زندگی کنم.
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و
دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که
همراهت خواهم بود.
در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم
هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تو را
بدوش کشیده بودم !!!

تا حالا شده...

 
 
تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور بار بغز بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای که رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه چشم انتظاری در بیاره ...

تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله انقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک بزنی ...

تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو دنیا واسه همه یه شکل نیست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ

مثل بغز ، مثل نفسهای کوتاه من و از جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه

و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم

لطیف مثل ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه صدای آشنا روزها ، شبها ،

ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ، برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه

یه زمانی بود که می خندیدم ، می رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های بی خبری

دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت

که می تونه جای تو رو بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره ...

از وقتی رفتی چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که رفتی ...وای به روزی که از سفر بر گردی دیگه نمی ذارم بری و

تنهام بزاری هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دار
م
 

خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند
و شش جفت دست داشته باشد
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید
خداوند فرمود : نمی شود
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد  
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده ایدخداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند

همواره بچه ها را به دندان می کشند
سختی ها را بهتر تحمل می کنند
بار زندگی را به دوش می کشند
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند
وقتی خوشحالند گریه می کنند
و وقتی عصبانی اند می خندند
برای آنچه باور دارند می جنگند

در مقابل بی عدالتی می ایستند
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
بدون قید و شرط دوست می دارند

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
 
تقدیم به آنکه قدرخودش رانمیداند

به پیشگاه امام حسین (ع)
*********************
ایل بهار پشت سرت صف کشیده بود
پیش از تو هیچ حادثه این را ندیده بود
زخمی ترین غریبه ! این قوم روبرو
پاییز چشمهای تورا خواب دیده بود



به او که جانبازی را معنای دیگر بخشید
**********************
از آب گذشت و گاه تردید نبود
بر شانه ی ظهر دست خورشید نبود
وقتی که ستاره از نگاهش می ریخت
در باور مشک ...هیچ امید نبود
 


به آستان بانوی حماسه و شکیب
***********************
بانو ! پرنده های پریشانیت چه شد؟!
شرجی ترین ترانه ی بارانیت چه شد؟!
حالا تمام رنج زمین روی دوش توست
با من بگو...بگو دل طوفانیت چه شد ؟!
 


به آگاهان وآفرینندگان عصر روز دهم خلقت!
************************
بیدار وشان به خواب می خندیدند
در ظهر عطش به آب می خندیدند
در فصل جنون نیزه ها پیدا بود
تا شانه ی آفتاب می خندیدند