مرو ای دوست
خوابیده بودم
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور
کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من
و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات
خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه
را می دیدم.
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین
روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها،
بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها
نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که
زندگی کنم.
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و
دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که
همراهت خواهم بود.
در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم
هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تو را
بدوش کشیده بودم !!!
به پیشگاه امام حسین (ع)
*********************
ایل بهار پشت سرت صف کشیده بود
پیش از تو هیچ حادثه این را ندیده بود
زخمی ترین غریبه ! این قوم روبرو
پاییز چشمهای تورا خواب دیده بود
به او که جانبازی را معنای دیگر بخشید
**********************
از آب گذشت و گاه تردید نبود
بر شانه ی ظهر دست خورشید نبود
وقتی که ستاره از نگاهش می ریخت
در باور مشک ...هیچ امید نبود
به آستان بانوی حماسه و شکیب
***********************
بانو ! پرنده های پریشانیت چه شد؟!
شرجی ترین ترانه ی بارانیت چه شد؟!
حالا تمام رنج زمین روی دوش توست
با من بگو...بگو دل طوفانیت چه شد ؟!
به آگاهان وآفرینندگان عصر روز دهم خلقت!
************************
بیدار وشان به خواب می خندیدند
در ظهر عطش به آب می خندیدند
در فصل جنون نیزه ها پیدا بود
تا شانه ی آفتاب می خندیدند
آثار و برکات اخلاقى - تربیتى سید الشهداء (علیه السلام)
2- احساس گناه در بین مسلمین
یکى دیگر از آثار نهضت و شهادت سیدالشهدا (ع) این بود که مردم پس از مدت کوتاهى متوجه عدم توانایى و ضعف نفس خود شدند، لذا احساس عمیق ندامت و گناه کرده و چنین اندیشیدند که براى جبران این اهمال کارى و غفلت ، و نیز براى طلب بخشایش الهى، باید جانبازیهاى مشابهى را انجام دهند. و از جمله کارهاى امام زین العابدین (ع) این بود که کوشید این احساس گناه را شعله ور سازد. از این رو به گروه انبوهى از مردم کوفه نهیب زده و فرمود:
«اى مردم، شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا شما فراموش کردید که نامه ها براى پدرم نوشتید و چون به سوى شما آمد، به او خدعه و نیرنگ زدید؟! شما با پدرم عهد و پیمان بستید و با وى بیعت کردید، اما بیعت خود را شکستید و او را به قتل رساندید پس هلاکت بر شما باد و با این توشه اى که به آخرت فرستادید هلاکت بر شما باد . چه رأى زشت و پلیدى را که براى خود پسندیدید! آنگاه که به دیدار پیغمبر خدا (ص) مى شتابید و به شما بگوید: «عترت مرا کشتید ، هتک حرمت مرا کردید.» با چه دیده اى به او نظر خواهید کرد؟ و سرانجام به شما خواهد گفت : «از امت من نخواهید بود» 1
این احساس گناه عامل همیشه شعله ورى بود که مردم را براى شورش و انتقام جویى همواره به جلو مى راند.
استاد «عادل ادیب» در این باره مى نویسد: شهادت فجیع امام حسین (ع) در کربلا موجى شدید از احساس گناه در وجدان هر مسلمانى برانگیخت . آنان پى بردند که مى توانستند او را یارى دهند. اما از آن پس که با او براى قیام پیمان بستند، او را یارى نکردند . این احساس گناه دو جنبه داشت: از یک طرف انسان را وادار مى ساخت که گناهى را که مرتکب شده با کفاره بشوید، و از طرف دیگر نسبت به کسانى که او را به ارتکاب چنین گناهى واداشته بودند، احساس کینه و نفرت کند. به طورى که انگیزه انقلابهاى متعددى که در اثر قتل امام (ع) برپا شد، همان کفاره یارى نکردن به حضرت او، و انتقام گرفتن از امویان بود .
مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه، پیوسته برافروخته بماند و انگیزه انتقام از بنى امیه در هر فرصت به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران منتهى گردد. 2
بارى ، بر اثر شهادت امام حسین (ع) این آیه شریفه مصداقى روشن یافت:
«و یوم یعض الظالم على یدیه » 3
و روزى که ستمکار دستهاى خود را از پشیمانى مى گزد.
شب دوم محرم: بسم الله عشق
به محض اینکه نگاه زهیر عثمانی مذهب بر امام افتاد به واسطهی پیامی که از طرف امام بر او رسیده است. پس از صحبت با امام، دستور داد همه خیمههایش را بر کنند و کنار خیمههای امام ببرند.
آقا جان!
ما را هم راه بده. کی نوبت ما میشود. (کی میشود با شهادت پیش تو بیاییم آقا جان!)
ورود به سرزمین کربلا
سؤال کردم اسم این سرزمین چیست؟
پیرمردی سالخورده، ابروان روی چشم آمده جواب داد: نام این سرزمین ماریه است، به اینجا نینوا هم میگویند و ... بعضی اینجا را کربلا میگویند.
سیدالشهداء تا نام کربلا را شنید فرمود:
«اَلّهُمََّ اِنّی اَعُوذُ بکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلاءِ»
(عباسم!)
به همهی یاران بگویید، شترها را بخوابانند. زن و بچهها را آرام از شترها پیاده کنند.
مواظب باشید بچّهها از بالای شترها نیفتند.
(همانطور که امام صادق (ع) فرمود: به زبان خودتان و ... ذکر مصیبت بخوانید. ما هم به زبان و رسم خود اینطور میگوییم)
اگر مردی در کاروان باشد که مَحرَم باشد به طور معمول اینطور است که بچّهها را بغل کرده و از مرکب پیاده میکند.
لذا آقا اباالفضل (ع) یک یک بچّهها را در بغل گرفته و آرام پیاده میکند.
من نمیایم برون از محملم
چون گرفته ای حسین جانم این دلم
آخر ای نور دل اهل یقین
من چگونه پا نهم بر این زمین
از مدینه تا به مکّه تاکنون
همچو شمعی آب گشتم از درون
این زمین آتش به دل افکنده است
آنچه بر لب نآید اینجا خنده است
خاک اینجا بوی ماتم میدهد
بوی هجران، بویی از غم میدهد
ترسم این خاک پر از درد و مِحَن
در بغل گیرد تنت را بیکفن
وعدهگاه غربت
(شاید همه گفتند که:) این سرزمین چه سرزمینی است؟
از وقتی که آمدیم دل ما بیشتر میطپد و التهاب و پریشانی ...
خبر آورند که پس از نصب خیمهها، حال زینب (س) دگرگون شده است.
ابی عبدالله (ع) آمد خدمت خواهر، دید که خواهر سر بر عمود خیمه گذاشته و گریه میکند.
صدا زد: داداش! این سرزمین چه سرزمینی است؟
فرمود: خواهرم!
اینجا همان جایی است که جدّم پیغمبر (ص) فرمود و ...
اینجا همان جایی است که خواب دیدی (در دوران کودکی) و رفتی پیش جدّ ما رسولالله (ص) و خواب خویش را گفتی که:
دیدم طوفانی شد و من میان صحرا یکّه و تنها (به این طرف و آن طرف میافتادم) در آنجا درخت عظیمی را دیدم، از هیبت آن طوفان خود را به درخت عظیم رساندم ... دیدم این درخت شکست (درخت از ریشه کنده شد) من خود را به یک شاخهی محکمی آویختم، باد آن شاخه را در هم شکست، به شاخهی دیگر ملحق شدم، او را هم در هم شکست در آن حال به دو شاخه که به هم اتصال داشت، خود را به آن چسباندم. از شدّت وزیدن باد، آن دو شاخه هم شکست و نابود گردید. من وحشتزده از خواب بیدار شدم.
پیغمبر فرمود: زینب جان!
بعد از اینکه من و بابای تو و مادرت از دنیا رفتیم و حسن تو هم کشته شد به کربلا میروی، آخرین شاخه هم که شکشته میشود (یعنی ابی عبدالله (ع) وقتی به شهادت میرسد) تو تک و تنها در صحرای کربلا باقی میمانی و ... خواهر و برادر ساعتی کنار هم نشستند و گریه کردند و ...
آثار و برکات اخلاقى - تربیتى سید الشهداء (علیه السلام)
1- ایجاد اخلاق جدید در جامعه مسلمین
اگر دیدى که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشنیى گناه است
یکى از آثار و برکات سیدالشهدا (ع) در بعد اخلاقى - تربیتى این است که قیام او باعث گردید در جامعه مسلمانان نوعى اخلاق جدید بلند نظرانه پدید آید و نظر انسان را به زندگى خود و دیگران، دگرگون سازد تا بتواند بدینوسیله جامعه را اصلاح نماید . و به عبارت دیگر، با خودسازى به دیگر سازى نیز بپردازد.
آرى، در آن زمانى که بنیاد روانى و اخلاقى مردم در هم ریخته و ویران شده بود و این ویرانى شامل رهبران مسلمین و بزرگان آنان نیز شده بود و با اخلاق و شیوه اى وحشتناک زندگى مى کردند ، امام حسین (ع) یگانه درمان آن حالت بیمار گونه را که در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود، در قیام آشکار و فریاد درآن سکوت مرگبار دید. لذا آن حضرت با خون پاک خود و فرزندان و یارانش و با همه اعتبارات احساسى و تاریخى ، حتى شمشیر و عمامه جدش رسول خدا (ص) ، وارد مبارزه گردید تا همه روزنه ها و راههاى توجیه را فرو بندد.
سیدالشهدا (ع) نیک دریافته بود که وجدان شکست خورده و اخلاق پست امت را نمى توان به وسیله رویارویى ساده دگرگون ساخت، از این رو با قیام و شهادت خویش دیرى نپایید که اخلاق هزیمت و فرار را به نیرویى عظیم درآورد و اخلاق جدیدى به جاى آن جایگزین نمود. براستى شهادت حسین بن على (ع) تأثیر ژرف و شگرفى بر شیعیان ساکن و ساکت بجاى گذاشت ، و سرنوشت غم انگیز نواده پیامبر اکرم (ص) عواطف اخلاقى و مذهبى مردم را بهم ریخت.
در اثر قیام و شهادت امام حسین (ع) موجى در روح مسلمین به وجود آمد، حمیت و عزت، شجاعت و صلابت به وجود آمد،و احساسات بردگى و اسارتى که از اواخر حکومت عثمان و تمام دوره معاویه بر روح جامعه اسلامى حکمفرما بود، تضعیف شد و ترس آنها را فرو ریخت ، خلاصه، ابا عبدالله (ع) به اجتماع اسلامى شخصیت داد.
کربلا و قیام سیدالشهدا (ع) نمایشگاه اخلاق عالى اسلامى و انسانى با همه صفات و طراوت آن بود و این اخلاق را نه به زبان که در عمل به خون پاک خویش بر صفحه ماندگار تاریخ به ثبت رسانید.
از پا حسین افتاد و ما بر پاى بودیم
زینب اسیرى رفت و ما بر جاى بودیم
شب اول محرم: غربت سفیر حسینی
طوعه میگوید: مدام میدیدم که حضرت مسلم (ع) نماز میخواند و زمزمه میکند و ذکر میگوید (شاید با خود زمزمه میکند که) ای کاش! برای پسرعمویم نامه نمینوشتم و ... این کوفیان که وفا ندارند.
هیچ یاری ندارم و جایی هم ندارم، حتّی مثل عموی غریبم (امام علی (ع) که بتوانم از شهر بیرون بروم و دردهایم را به چاه بگویم.
چنان مضطر شد و ... سمت قبله نشسته (و ذکر میگوید)
(شاید یکی از ذکرهایش این بود که) ای کبوتر حرم خدا! نیا کوفه، نیا کوفه، نیا کوفه.
عجیب است، چرا که حضرت مُسلم، عاشقی است که به خاطر عشقش یابد غریبانه کشته شود (و شاید به همین جهت) تنهایی به کوفه رفته است (به دستور امام)
در روایت آمده که:
در مسیر راهش به کوفه، قاصد و همراهی که با او بود از شدّت تشنگی وفات نمود (از ادامهی مسیر بازماند)
حضرت این پیش آمد را به فال بد گرفت، از همین رو نامهای برای امام نوشت و فرستاد که: آقا جان! اگر اجازه میدهی من برگردم.
(به دلش افتاد که دیگر امام را نمیبیند)
(شاید) امام جواب داد که: وعدهی ما کوفه (یا شام) باشد. (امّا امام به کوفه که نیامد)
این چه وعده بود؟
وقتی سرِ ابیعبدالله (ع) همراه کاروان اسیران در مسیر ورود به دروازه کوفه (یا شام) رسید روبهروی سرِ مسلم (ع) قرار گرفت و ...
بسم رب الحسین الشهید
قافله عشق در سفر تاریخ است
... و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری، هنوز در ذخائر تفدیر نهفته بوده ای، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه ی بشریت پای به سیاره ی زمین نهاده ای، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه ی خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایت هجرت کنی و به کهف حصین لا زمان و لا مکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان ، خود را به قافله ی سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی...
یاران شتاب کنید، قافله در راه است. می گویند گناهکاران را نمی پذیرند؟ آری گناهکاران را در این قافله راهی نیست.... اما پشیمانان را می پذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم رکاب حسین است که او سر سلسله ی خیل پشیمانان است، و اگر نبود باب توبه ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سر گردان، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند.
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.
فرا رسیدن ماه محرم را به شما دوست عزیز تسلیت عرض میکنم
چگونه یکدیگر را بهتر بفهمیم؟
آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که چرا بعضى افراد مجذوب شما
نمى شوند؟ و گاهى احساس تنهایى مى کنید؟
چطور مى توان افراد را درک کرد و با جلب اطمینان، آنها را به سوى خود
جذب نمود. چقدر تا به حال به دیگران خوب گوش کرده اید؟ وقتى طرف
مقابلتان از احساس و عملش برایتان حرف مى زند اجازه براى بازگو کردن
تمام حرفش را داده اید؟ چقدر در بین گفته هایش سکوت کرده اید تا ادامه
بدهد؟
آیا توجه کرده اید که وقتى شخصى برایتان حرف مى زند و شما احساس او
را مى فهمید و سعى مى کنید اجازه دهید که با همان حس، خود را خالى
کند، چقدر احساس عزت نفس و دوست داشته شدن وصمیمیت را به او
داده اید و چقدر از خشمش کاسته اید. یا وقتى خود را جاى او مى گذارید و
به مسأله نگاه مى کنید چقدر او را مى فهمید و به او هم احساس فهمیده
شدن مى دهید. یا وقتى که از جملاتى را بیان مى کنید که خودش فکر کند و
پاسخ گوید چقدر به او در حل مشکلاتش (توسط خودش) و رسیدن به
استقلال کمک کرده اید و یا با حرکات غیر کلامى و بیان جملات کوتاه
تأییدى در بین بیان حرفها و احساسش چقدر به او احساس با ارزش بودن
و مهم بودن مى دهید. و یا وقتى که گاهى در جملات خود از فاعل من
استفاده مى کنید و حس خود را بیان مى کنید، مى بینید که چطور اعتماد
آنها را به خود جلب کرده اید و آنها را حتى آماده کرده اید که احساسات و
گفته هاى شما را بشنوند و درک کنند. انتظارات شما برایشان قابل احترام
خواهند شد، مى بینید که چقدر به آنها قدرت مسؤولیت پذیرى مى دهید.
نکته اى که در بین گفت وگو هایتان با طرف مقابل باید به آن توجه کنید
میزان تمایل یا عدم تمایل شخص براى ادامه گفت وگوهاست.
مثلاً وقتى از جایش بلند مى شود و یا به ساعت نگاه مى کند و یا بیان سرد
و بى احساس در مقابل سؤالهایتان دارد متوجه مى شوید که تمایلى براى
ادامه گفت وگو ندارد.
آیا توجه کرده اید که چرا در روابط خود با دیگران متوقع مى شوید و یا
اصلاً منشأ توقع چیست.
حال چقدر مى خواهید بشنوید؟ آیا فکر مى کنید که دیگران به سمت شما
نمى آیند و یا شما را نمى خواهند یا خود کارى مى کنید که آنها را از خود
فرارى مى دهید؟ آیا فکر مى کنید که دیگران شما را نمى فهمند و به
انتظارات شما احترام نمى گذارند یا خود این فرصت و موقعیت را براى خود
نساخته اید؟ آیا باز هم مى گویید اعتماد به سختى حاصل مى گردد؟ آیا باز
هم نمى توان دیگرى را فهمید؟ چقدر تلاش براى درک دیگرى کرده اید؟ آیا
مى دانید توجه شما غیر مادى ترین و ارزشمند ترین چیزهاست که
مى توانید ببخشید.
ای عشق خیالی من
ای رو یای مهال من
زندگی را بازی گرفتن نیست
دنیا را به کام گرفتن نیست
دیگران را دوست داشتن سخت نیست
کسی را پیدا کردن سخت نیست
دلش را بردن سخت نیست
ولش کردن سخت نیست
دلبری پیدا کردن سخت است
وفا داری داشتن سخت است
نگرش داشتن سخت است
از دست دادنش سخت است