جزیره خیالی من

جزیره تنهایی من که من در تنهایی خیالم نوشتهایی را نثارش می کنم

جزیره خیالی من

جزیره تنهایی من که من در تنهایی خیالم نوشتهایی را نثارش می کنم

یا نور



دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا میتوانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست
بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد
بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد

مرا میشناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانیست
و طوفان یک گل
مرا زیرو رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپیدار
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من طپشهای قلب علف ریشه دارد
دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست
صدای نفسهای سبزینه را میشناسم
و نجوای شبنم مرا میبرد تا افقهای باز بشارت

مرا میشناسی تو ای عشق
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
که میاید از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
مرا زنده کن زیر آوار باران
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به لبهای شوقی
که این سو شکفتند و آن سو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سحر
تا سبدهای باد آور باغ

دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده شب
صدایم کن از سمت بیداری کوه
صدایم کن از اوج یک شیهه بر قله صبح
صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور
صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر

تو را میشناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چطر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتا سر شب پر از جستجوی تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوی تو هستم

صدایم کن ای عشق
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه

 

ایده های عاشقانه

ایده های عاشقانه

(1 از همسرتان برای پیاده روی دعوت کنید . یک کوله پشتی بر دارید و وسایل زیر را داخل آن بگذارید : یک پتو ، مقداری میوه در ظرف مخصوص ، توت فرنگی ، انگور، هندوانه و کیوی ، مقداری پنیر و نان ترد ، چند عدد ساندویچ ، یک بطری نوشیدنی و دو عدد لیوان پلاستیکی . اگر همسرتان پرسید در کوله پشتی چه چیزی گذاشته اید فقط بگویید مقداری خوراکی . زمانی که یک محل رمانتیک پیدا کردید از او بخواهید برای خوردن خوراکی توقف کنید . کوله را باز کنید و یکی یکی خوراکی ها را خارج کنید . باید آخرین چیزی که بیرون میآورید نوشیدنی و لیوان باشد .
(2 گاهی اوقات که همسرتان اجبارا" روز سختی را پشت سر گذاشته است ، برای او یک حمام داغ آماده کنید ، مقداری روغن معطر در وان حمام بریزید و به نرمی از نوک سر انگشتان پایش را شستشو دهید . او را تا اتاق خواب همراهی کنید و به نرمی با حوله بدنش را خشک کنید .
( 3 برای قدم زدن به ساحل بروید . یک قلب بزرگ عاشقانه روی شن بکشید ، همراه همسرتان داخل قلب بنشینید و از نگاه کردن به غروب لذت ببرید .
( 4 اگر در پارک قدم می زنید وسایل بازی را پیدا کنید و با همسرتان تاب بازی کنید . اغلب چنین کاری خاطرات خوش دوران کودکی را برایش تداعی خواهد کرد.
(5 اگر همسرتان تا دیر وقت کار می کند ، برایش یک بسته مخصوص در کنار نهارش بگذارید و داخل بسته را با بعضی چیزهای مورد علاقه اش از قبیل شکلات ، شیرینی ،تنقلات و یک آدامس کوچک پر کنید. بعد یک کاغذ بر دارید و بنویسید : بسته ی نجات میشل ، یک ضربدر بزرگ قرمز زیر آن بکشید و کاغذ را رئی بسته بچسبانید.به همسرتان نیز بگویید : "وقتی شرایط خیلی سخت شد بسته را باز کن."
(6 یک بسته از ستاره های شب نما بخرید و آن را روی سقف بالای تخت خواب ،طوری بچسبانید که جمله "دوستت دارم"را نشان بدهند.وقتی چراغ ها خاموش بشوند،پیغام شما آشکار خواهد شد.

*****

راز های عشق

( 1 راز عشق در این است که در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید ، تا همواره علی رغم همه ی اشتباهات ، تشنه رسیدن به کمال باشید ، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ، سعی می کند ه سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .
( 2 راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقه ی دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را می خواهی بگویی پیدا کند.
( 3راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید . به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید ، سپاسگذار باشید .

خواب دیدن تو

یک بار خواب دیدن تو

به تمام عمر می ارزد

پس نگو

نگو که رویای دور از دسترس

خوش نیست

قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است

ولی دل دریائیست

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان هرچه باشد

باشد

دوست خواهم داشت

بیش از دیروز

باکی ندارم

از هیچکس و هرکس که

تا وقتی تو را دارم

عزیز دلم

من حریص سبزی جنگل

من حریص آبی دریا

من حریص رنگ چشمان توام

 یادت می آید با تو گفتم

آسمان آبی است تا تو را دارم

دشت زیباست تا تو را دارم

طاقت دوری از تو نه در من

بلکه در هیچ ابری طاقت دوری از صباحش را نیست

حالا تو را قسم می دهم به هزار پاره های دلم در بی نهایت عشق

چنان بمان

که دشت سبز بماند و آسمان آبی.

انگار دلم کسی را گم کرده...

انگار دلم کسی را گم کرده ...
غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو. نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و نه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه ای که بع خلسه ابدیت فرو برد و نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری . نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی پناهش ببری ؛ و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ، نه لحن امیدواری که شاهرگ یأس ببّرد و نه طوفان مهیبی که طوفان گیتی بپیچد. تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس رییدنی ، نه در گامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی  ، نه در سرت سودای شوری ونه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می نهی ، سینه عطشانش ترک می خورد و طرح ستوه و انفجار می ریزد . به هرجا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت وکور .
آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی ، آری اینجا غربت است ، غربت.
غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها . اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.
و تو در این غربت ،سر در پی چشمان ناشناسی داری ؛ گویا در افق های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد. کوله بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده. آری اینجا غربت است و غربت ، ارزانی قلب های سوخته...
وتو ای همسفر! تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن.     
          کتاب : نامه های تنهایی ، نوشته شهرام محمودی

تقدیم به ان که میداند دوستش دارم اما...

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست
گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی
خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست
اگر باز هم …. اگر باز هم او ….
قلبم خسته است
خسته تازه التیام یافته
روزی میرسد که دیگر وصله ای به آن نتوان کرد
آن وقت چه کنم خدایا
حرفهایت هنوزم دلم را می لرزاند
اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست
آن دورها …اما چه نزدیک
من دیگر چه دارم که بمانم؟!
همه چی در دست توست….
           

گفتنیها کم نیست

گفتنیها کم نیست...

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،‌درهم و برهم گفتیم
دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم
بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،‌پرسیدیم
چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی
بی‌سبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم
خواندنی‌ها کم نیست ،‌من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین ،‌شکل سرودن را
در معبر باد ،‌با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو ،‌اما در میدانها
اینک اندازه ‌ما می‌خوانیم
ما به اندازه‌ما می‌گوییم ،‌ما به اندازه‌ما می چینیم
‌ما به اندازه‌ما می بوییم ،‌ما به اندازه‌ما می روییم
من و تو کم نه که باید شب بی ‌رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،‌که می‌باید ،‌با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه‌ما هم شده با هم باشیم گفتنیها کم نیست

عشق

عشق یک لحظه ‹‹ناب›› و تکرار نشدنی است

عشق یک لحظه ‹‹ناب›› و تکرار نشدنی است که تنها بهانه ای می خواهد برای اینکه دریابی روحت با او که دوستش می داری پیوندی دیرین دارد که به هیچ روی زمینی نیست و به ‹‹آنی›› هم فرو نخواهد نشست.
اما بر خلاف عاشق شدن ، دوست داشتن هنری است که باید بیاموزی اش و در آن ورزیده شوی . دوست داشتن پیوندی دیرین با ‹‹چشم پوشی›› ، ‹‹بد ندیدن›› و ‹‹ستایش زیبایی ها›› دارد. اگر عشق لحظه ای ناب و تکرار نشدنی است ، دوست داشتن تمرکزی تمام وقت می طلبد . نباید پایت بلغزد ، دلت نباید هرزه گردی کند ، به قول امروزی ها ‹‹گریز نباید بزنی›› . ‹‹دوست داشتن›› عادتی سخیف نیست بلکه صفتی شریف است . اگر عشق ‹‹جوششی›› آنی است ، دوست داشتن مستلزم کوششی ‹‹طولانی›› است که چه بسا یک عمر به درازا بکشد.
و خودخواهی های ما ‹‹عشق›› و ‹‹دوست داشتن›› را بدنام کرد ؛ یکی از عشق می گوید اما اسیر اسافل شده و عاشق ‹‹تن
جویی›› است ، دیگری لاف دوست داشتن می زند اما دلش هرزه گرد است و این و آن را مانند ‹‹ساندویچ نیم خورده›› گاز
گاز می کند.
همیشه با خود می گویم ؛ هرگز جای ناامیدی نیست . همه این کاستی ها و نواقص را بر حضرت عشق عرضه خواهیم کرد تا‹‹دولت عشق›› بیابیم و روحمان چشمه زاینده ای شود برای دوست داشتن و عشق ورزیدن.

مادرم

برای مادرم

سلام ای مظهر ایثار واز خود گذشتگی؛وای کانون مهر و محبت وای آنکه خداوند بهشت را به زیرپایت نهاده؛سلام برتو باد...
زبانم عاجز ودستم ناتوان از این است که چگونه بتوانم حق تو را نسبت به مهر ومحبتی که به من و پدر و خواهر و برادرم می نمایی ادا کنم.
کلمات نیز کوچکتر و حقیر تر از آنند که بتوانند به بیان علاقه ومحبت مادر به فرزند بپردازند.
مگر نه این است که من پارهای از تنت هستم؛نه ماه از شیره جانت تغذیه کردم و در طی این ایام انواع سختیها را بر خود هموار ساخته ای که من صحیح وسالم پا به عرصه ی هستی نهم . چه شبها ی دراز را تا سحر ببالینم نشسته و نگران حالم بوده ای وبا اندک ناراحتی و گریه ام ؛قلبت افسرده شده واشک از دیده جاری ساخته ای.
همه ی این ها را که یک هزارم آن را در اینجا بیان نکرده ام مثل آینه وروز درجلو دیدگانم مجسم است.
کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون آورده در پیش پایت بیفکنم تا ببینی چقدر دوستت دارم.
عشق به مادر حدیث دیگری است و هیچ پدیده ای در جهان نمیتواند با مهر مادر برابری کند...

کدامین قلبی ست که لبریز از مهر مادر نباشد؟

مادر به خا ک پای تو سوگند در جهان
پاکــیزه تر زمهر تو در سیـنه ای نبود

آلوده بود جز دل تو هر دلی که بـــود
مهری نبـود کز پی آن کینه ای نــبود

***
پاسی ز شب گذشته وخوابم نمیبـرد
ای جان فدای دیده ی شب زنده دارتو

چون کودکان خسته سرا پا بــهانه ام
بازا کـــــه باز مانـــــده دلم بی قرار تو

مولا علی

مولا علی

هر کسی به من کلمه ای بیاموزد مرا بنده خود کرده است.
* قناعت ثروتی است که پایانی ندارد.
* هر که خود را بشناسد، خدا را شناخته است.
* شجاع ترین مردم آن است که حرف حق را بزند.
* بزرگترین جهاد‌، مبارزه با نفس است. * شمشیر آخته‌ دردست‌ مرد شجاع‌، عزیزتر از سخن‌ راست‌ نیست‌.
* زشت‌ ترین‌ سخن‌ راست‌، ستایش‌ انسان‌ از خویشتن‌ است.
* بهترین‌ گفتارها آن‌ است‌ که‌ عمل‌ تصدیق‌ کند.
* هرکه‌ نیکی‌ را از بدی‌ نشناسد، از چهارپایان‌ است‌ !
* باید مردم‌ در برابر حق‌ نزد تو مساوی‌ و یکسان‌ باشند.
* بر برادر تو همان‌ حقی‌ است‌ که‌ تو داری.
* من‌ گواهی‌ شخص‌ فاسق‌ را جز علیه‌ خودش‌ قبول‌ نمیکنم‌.
* نیکی‌ و احسان‌ را جز آدم‌ نادان‌ رد نمیکند.
* یتیم‌ را با آنچه‌ که‌ فرزندان‌ خود را ادب‌ میکنی‌، تادیب‌ کن.
* آنکس‌ که‌ تو را بیم‌ دهد، مانند کسی‌ است‌ که‌ تو را مژده‌ دهد.
* دشمن‌ دانا از دوست‌ نادان‌ بهتر است‌.
* دوری‌ و جدایی‌ دوستان‌ ، غربت‌ و تنهایی‌ است.
* حاجت‌ از دست‌ دادن‌ بهتر که‌ از نااهل‌ خواســتن‌ !
* آرزوهایتان‌ را به‌ کسانی‌ متوجه‌ کنید که‌ دلهایتان‌ آنها را دوست‌ دارد.
* شکیبایی‌ مرکبی‌ است‌ که‌ خسته‌ نشود.
* شخصیت‌ مرد زیر زبان‌ اوست‌.
* عبرتها چه‌ بسیار است‌، لیکن‌ پند گرفتن‌ کمتر است.
* اگر درباره‌ کسی‌ مشکوک‌ باشید، به‌ دوستانش‌ نگاه‌ کنید.
* هر تنفس‌ انسان‌ گامیست‌ که‌ بسوی‌ مرگ‌ بر میدارد.
* مردم‌ دشمن‌ چیزهایی‌ هستند که‌ نمیدانند.
* بهترین‌ زهدها، پنهان‌ داشتن‌ آن‌ است.
* شگفتا! آیا خـلافت‌ و حـکومت‌ با رفاقت‌ و خویشی‌ هم‌ میشود ؟!
* عدالت‌ زمامدار نیکوتر از خیر روزگار است.
* هرگز کسی‌ را به‌ مبارزه‌ و جنگجویی‌ دعوت‌ نکن.
* روز دادستانی‌ و عدالت‌ از ظ‌الم‌، سختتر از روز ستم‌ بر ستمدیده‌ است.
* حکومت‌ خود را با ریختن‌ خون‌ حرام‌، استوار نکن‌.
* هرگز یاور ستمکار نباش‌.
* حکمت‌ را با نااهل‌ نگویید که‌ به‌ حکمت‌ ستم‌ کرده‌اید.
* به‌ گوینده‌ نگاه‌ نکن‌، حرف‌ را در نظ‌ر بگیر.
* بزرگواری‌ با خرد و ادب‌ است‌، نه‌ با اصل‌ و نسب‌.
* عقل‌ و خرد، شمشیر برنده‌ایست.
* دانش‌ نگهبان‌ توست‌، در حالیکه‌ تو ثروت‌ را باید محافظت‌ کنی.
* بی‌ ارزشترین‌ مردم‌، کم‌ دانشترین‌ آنهاست.
* دانشمندان‌، به‌ علت‌ کثرت‌ نادانان‌ غریبند.
* مرگ‌ بزرگ‌ همان‌ فقر و بینوایی‌ است.
* فقر و تنگدستی، مرد باهوش‌ را گنگ‌ و لال‌ میکند.
* انسان‌ به‌ نعمتی‌ نمیرسد مگر اینکه‌ نعمت‌ دیگری‌ را از دست‌ میدهد.
* از قرض‌ کردن‌ بپرهیزید
* قرض‌ کردن‌ زبونی‌ و خواری‌ است‌.
* غم‌ وغصه‌ نیمی‌ از پیری‌ است‌.
* قصاص‌ و انتقام‌ قبل‌ از جنایت‌، درست‌ نیست‌.
* من‌ به‌ خاط‌ر سوء ظن و بدگمانی، کیفر نمیدهم‌.
* تو را از عجله‌ و شتاب‌ در سخن‌ و کار نهی‌ میکنم‌.
* خداوند به‌ مردم‌ پناه‌ داده‌ تا از ستم‌ دور باشند.
* زمامداران‌ بوسیله‌ ظ‌لم‌ آزمایش‌ میشوند.
* با توده‌ جماعت‌ باشید، چراکه‌ دست‌ خدا با جماعت‌ است‌.
* هرکه‌ از حق‌ تجاوز کند راهش‌ گم‌ میشود.
* زکات‌ پیروزی‌ عفو و بخشش‌ است‌.
* ذمه‌ء من‌ در گرو آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ میگویم‌.
* صفتی‌ بدتر از دروغ‌ وجود ندارد.
* برای دنیا به گونه ای زندگی کن که گویی تا ابد زنده ای و برای آخرت به گونه ای زندگی کن که گویی لحظه مرگت نزدیک است
* فرزندان‌ خود را بااخلاق‌ خود تربیت‌ نکنید، زیرا که‌ آنان‌ برای‌ زمانی‌ غیراز زمان‌ شما خلق‌ شده‌اند.
* هیچ‌ فقیری‌ گرسنه‌ نمانده‌ مگر درسایه ‌آنکه‌ ثروتمندی‌ از حق ‌او بهره‌مند گشته‌ است.
* چون‌ تو به‌ جانب‌ مرگ‌ میروی‌ و مرگ‌ جانب‌ تو می‌آید، زود به‌ یکدیگر خواهید رسید

بیاد ارم

بیاد آرم من آن ایام دیرین...
که تنها بودی و محزون و غمگین..
ز همدردی شدم تک یاور تو...
رهاندم غصه را از باور تو!...
هدف اول فقط دلداریت بود...
مرا فکر نشاط و شادیت بود...
دگر تاب تماشای غم یار...
نبونشد بی اعتنا باشم غمت را ...
و یا بینم ترا در غصه تنها...
ترا در رنج تو کردم حمایت...
نکردم هرگز از دستت شکایت...
ولی کم کم شدم من عاشق تو...
به غمها تک رفیق صادق تو!...
پناهت بوده ام در رنج و غمها...
به اسم اینکه غمگینی و تنها...
به رنجت سر به زانویم نهادی...
ولی در شادیت راهم ندادی!...
.گرفتی در غمت ما را به آغوش...
بدرمانت مرا کردی فراموش!!!
به جهدم دل ز غم آزاد کردی...
مرا ویران و خود آباد کردی!..
ز دلجوئی یک تنهای ناکام...
بناگه پای من افتا د در دام!...
همان قلبی که از بهر تو کوشید...
به ظلم تو لباس غصه پوشید...
چو تنهائی قلبت را شفا شد...
خودش در بی کسی هایش فنا شد!!!...
) چو شد با تو رفیق و همره و یار....
بدام زندگانی شد گرفتار...
چو آمد بهر دلجوئی و امداد...
خودش در دام صدها غصه افتاد...
تو تنها نیستی ...تنها منم من!...
که رخت بی کسی را کرده بر تن...
منی که رنگ شادی را ندیدم...
برای تو غمی دیگر کشیدم...
منی که با همه تنهائی خویش...

دلم از بی کس های تو شد ، ریش...
منم که با همه اندوه و دردم ...
خودم را در غمت بیچاره کردم!!!...
منم که با شکسته قلب خونبار...
شدم بر سینه’ غمگین تو یار...
منم که آمدم از بهر درمان...
خودم را کردم از بهر تو ویران!!!
منم ناجی قلبی زار و خسته...
که اکنون خود او قلبش شکسته...
تو تنها نیستی... تنها دل ماست...
که در تنهائیش ، تنهاترین هاست!!!
برو یارم برو دل را رها کن...!
برو با دیگری اینسان جفا کن!...
برو قلبی دگر بشکن به تزویر...
به نیرنگی برو، یار ی دگر گیر!!!
حنایت بیش ازین رنگی ندارد...
که دل دست خطا کارت فشارد!...
برو قلبی دگر در غصه بشکن...
دلی دیگر به زیر پا بیافکن ...
نمی خواهم مرا گیری به بازی...
دروغ تازه ای بر ما بسازی!...
کنون دیگر شدم آگاه وهشیار...
شدم از عشق تو رنجور و بیزار...

نبودم گر ترا دلدار و دلسوز...
نمی دیدم دل خود را بدین روز!...
بآسانی مرا تنها نهادی...
کنون با دیگری خوشحال و شادی...
برو یارا غلط کردم ، خطا بود...
خطایم مهربانی با جفا بود!!!...
کنون فهمیده از این قضایا ....
نباید مهربان باشم بدنیا