به انتهای احساسی ارام اندیشیدم
به انچه که ارامشی بزرگ است
در نهایت تصویری عاشقانه
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
تصویری که سهمی از ان نداشتم
فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
پاکی ان احساس روحم را نوازشی داد
از خود پرسیدم پاکترین عشق کجاست؟
که از هوی و هوس راهش جداست
ناگهان حس کردم طراوتی بر وجودم بارید
انقدر ارام شدم که زجر دنیا فراموشم شد
بله پاکترین احساس همان تصویر خیالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشید
از باران هم پاکتر مگر می شود بود
گفتم شاید این عشق پاک مرا بشوید
مرا از عشق سیراب کند
این احساس که از اسمان بارید
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چیز
و حالا من هم قدری پاک شده ام
تصویر خیالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
یا حق
خیال هست که در هر زمان زندگی انسان را می سازد!
عشق از دوستی پرسید : فرق بین من تو در چیه ؟
دوستی گفت من دیگران را با سلامی آشنا می کنم تو با نگاهی .. من آنان را با دیگران جدا می کنم تو با مرگ
موفق باشی
همیشه مهربان