آثار و برکات اخلاقى - تربیتى سید الشهداء (علیه السلام)
2- احساس گناه در بین مسلمین
یکى دیگر از آثار نهضت و شهادت سیدالشهدا (ع) این بود که مردم پس از مدت کوتاهى متوجه عدم توانایى و ضعف نفس خود شدند، لذا احساس عمیق ندامت و گناه کرده و چنین اندیشیدند که براى جبران این اهمال کارى و غفلت ، و نیز براى طلب بخشایش الهى، باید جانبازیهاى مشابهى را انجام دهند. و از جمله کارهاى امام زین العابدین (ع) این بود که کوشید این احساس گناه را شعله ور سازد. از این رو به گروه انبوهى از مردم کوفه نهیب زده و فرمود:
«اى مردم، شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا شما فراموش کردید که نامه ها براى پدرم نوشتید و چون به سوى شما آمد، به او خدعه و نیرنگ زدید؟! شما با پدرم عهد و پیمان بستید و با وى بیعت کردید، اما بیعت خود را شکستید و او را به قتل رساندید پس هلاکت بر شما باد و با این توشه اى که به آخرت فرستادید هلاکت بر شما باد . چه رأى زشت و پلیدى را که براى خود پسندیدید! آنگاه که به دیدار پیغمبر خدا (ص) مى شتابید و به شما بگوید: «عترت مرا کشتید ، هتک حرمت مرا کردید.» با چه دیده اى به او نظر خواهید کرد؟ و سرانجام به شما خواهد گفت : «از امت من نخواهید بود» 1
این احساس گناه عامل همیشه شعله ورى بود که مردم را براى شورش و انتقام جویى همواره به جلو مى راند.
استاد «عادل ادیب» در این باره مى نویسد: شهادت فجیع امام حسین (ع) در کربلا موجى شدید از احساس گناه در وجدان هر مسلمانى برانگیخت . آنان پى بردند که مى توانستند او را یارى دهند. اما از آن پس که با او براى قیام پیمان بستند، او را یارى نکردند . این احساس گناه دو جنبه داشت: از یک طرف انسان را وادار مى ساخت که گناهى را که مرتکب شده با کفاره بشوید، و از طرف دیگر نسبت به کسانى که او را به ارتکاب چنین گناهى واداشته بودند، احساس کینه و نفرت کند. به طورى که انگیزه انقلابهاى متعددى که در اثر قتل امام (ع) برپا شد، همان کفاره یارى نکردن به حضرت او، و انتقام گرفتن از امویان بود .
مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه، پیوسته برافروخته بماند و انگیزه انتقام از بنى امیه در هر فرصت به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران منتهى گردد. 2
بارى ، بر اثر شهادت امام حسین (ع) این آیه شریفه مصداقى روشن یافت:
«و یوم یعض الظالم على یدیه » 3
و روزى که ستمکار دستهاى خود را از پشیمانى مى گزد.
شب دوم محرم: بسم الله عشق
به محض اینکه نگاه زهیر عثمانی مذهب بر امام افتاد به واسطهی پیامی که از طرف امام بر او رسیده است. پس از صحبت با امام، دستور داد همه خیمههایش را بر کنند و کنار خیمههای امام ببرند.
آقا جان!
ما را هم راه بده. کی نوبت ما میشود. (کی میشود با شهادت پیش تو بیاییم آقا جان!)
ورود به سرزمین کربلا
سؤال کردم اسم این سرزمین چیست؟
پیرمردی سالخورده، ابروان روی چشم آمده جواب داد: نام این سرزمین ماریه است، به اینجا نینوا هم میگویند و ... بعضی اینجا را کربلا میگویند.
سیدالشهداء تا نام کربلا را شنید فرمود:
«اَلّهُمََّ اِنّی اَعُوذُ بکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلاءِ»
(عباسم!)
به همهی یاران بگویید، شترها را بخوابانند. زن و بچهها را آرام از شترها پیاده کنند.
مواظب باشید بچّهها از بالای شترها نیفتند.
(همانطور که امام صادق (ع) فرمود: به زبان خودتان و ... ذکر مصیبت بخوانید. ما هم به زبان و رسم خود اینطور میگوییم)
اگر مردی در کاروان باشد که مَحرَم باشد به طور معمول اینطور است که بچّهها را بغل کرده و از مرکب پیاده میکند.
لذا آقا اباالفضل (ع) یک یک بچّهها را در بغل گرفته و آرام پیاده میکند.
من نمیایم برون از محملم
چون گرفته ای حسین جانم این دلم
آخر ای نور دل اهل یقین
من چگونه پا نهم بر این زمین
از مدینه تا به مکّه تاکنون
همچو شمعی آب گشتم از درون
این زمین آتش به دل افکنده است
آنچه بر لب نآید اینجا خنده است
خاک اینجا بوی ماتم میدهد
بوی هجران، بویی از غم میدهد
ترسم این خاک پر از درد و مِحَن
در بغل گیرد تنت را بیکفن
وعدهگاه غربت
(شاید همه گفتند که:) این سرزمین چه سرزمینی است؟
از وقتی که آمدیم دل ما بیشتر میطپد و التهاب و پریشانی ...
خبر آورند که پس از نصب خیمهها، حال زینب (س) دگرگون شده است.
ابی عبدالله (ع) آمد خدمت خواهر، دید که خواهر سر بر عمود خیمه گذاشته و گریه میکند.
صدا زد: داداش! این سرزمین چه سرزمینی است؟
فرمود: خواهرم!
اینجا همان جایی است که جدّم پیغمبر (ص) فرمود و ...
اینجا همان جایی است که خواب دیدی (در دوران کودکی) و رفتی پیش جدّ ما رسولالله (ص) و خواب خویش را گفتی که:
دیدم طوفانی شد و من میان صحرا یکّه و تنها (به این طرف و آن طرف میافتادم) در آنجا درخت عظیمی را دیدم، از هیبت آن طوفان خود را به درخت عظیم رساندم ... دیدم این درخت شکست (درخت از ریشه کنده شد) من خود را به یک شاخهی محکمی آویختم، باد آن شاخه را در هم شکست، به شاخهی دیگر ملحق شدم، او را هم در هم شکست در آن حال به دو شاخه که به هم اتصال داشت، خود را به آن چسباندم. از شدّت وزیدن باد، آن دو شاخه هم شکست و نابود گردید. من وحشتزده از خواب بیدار شدم.
پیغمبر فرمود: زینب جان!
بعد از اینکه من و بابای تو و مادرت از دنیا رفتیم و حسن تو هم کشته شد به کربلا میروی، آخرین شاخه هم که شکشته میشود (یعنی ابی عبدالله (ع) وقتی به شهادت میرسد) تو تک و تنها در صحرای کربلا باقی میمانی و ... خواهر و برادر ساعتی کنار هم نشستند و گریه کردند و ...
وبلاگ پر محتوایی دارین.موفق باشید.
با سلام
وب بلاگ خوبی و جالبی بود
ومن الله التوفیق
m.a_ali ahmadi